تعطیل شد. تمام.   

لینک
دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ - underblueocean

   روزمرگی   

به زندگی روزمره فکر کنید. چه چیز این روزمرگی را شکل می دهد. تکرار؟ آیا تنوع و جریان زندگی روزمره هم بخشی از روزمرگی اش است. چه بخشهایی از زندگی قابل تکفیک از زندگی روزمره اند؟ در واقع روزمره نیستند بدیع اند برای هر یک از ما تنها چند بار اتفاق می افتند یا اگر هم ریتم دارند ریتمی به مراتب غیر قابل پیش بینی تر دارند مثل جشن ها یا اتفاقات. به قول حافظ آن یا به قول لوفبر مامنت. آیا زیبایی زندگی را این آنها می سازند یا آن روزمرگی؟

از وبلاگ مرتضی میرغلامی

لینک
دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧ - underblueocean

   روزمرده گی   

کمتر از شش ماه دیگر،

بیست و نه سال تمام.

باید بیشتر فکر کنم!

 

شاید امروز، شاید فردا

خواهم خفت.

خواهم مرد!

 

لینک
شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ - underblueocean

   من اینجا نشسته ام.   

"آدم ها بی رحمند، به بهانه های مختلف می روند. چون جای دیگر به نظرشان قشنگ تر است، جوان تر است و راحت تر. همه آدم ها، در جستجویند، در حال رفتن اند، در حال گذرند، در حال پرواز و سفر به جاهای جدید، تا مبادا چیزی را از دست بدهند." زمانه دردناکی است.

 

از داستان  پشت سرش، زیبیله برگ

لینک
شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧ - underblueocean

   کتاب های تابستان   

"تارک دنیا مورد نیاز است" نوشته میک جکسون

"خوبی خدا" نوشته کارور،‌ موراکی، لاهیری...

"قلندر و قلعه" نوشته سید یحیی یثربی

"قلعه حیوانات" نوشته جورج اورول

"در رویای بابل" نوشته ریچارد براتیگان

"نخستین عشق" نوشته ایوان تورگنیف

" عظمت خود را دریابید" وین دایر

" گذران روز" یودیت هرمان، اینگو شولتسه،‌ زیبیله برگ، یولیا فرانک

"سفر به ولایت عزرائیل" نوشته آل احمد

" تاریخ شکل شهر"  نوشته جیمز موریس

قرار بود هفته ایی یک کتاب بخوانم، نتوانستم. شاید بخاطر فوق برنامه ها بود. اما اینها جز بهانه چیزی نیست.

 

پی نوشت:

"یعقوب کذاب" هنوز هم دوست داشتنی ترین کتابی است که خواندم. "مدیر مدرسه" هم.

و تاثیر گذارترین آنها " سرچشمه" نوشته آین راند

مثل بازی توکا نشد اما ایده بدی نبود

 

لینک
چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧ - underblueocean

   خوابه خوابم   

همین حالا می خوابم ( 6:30) صبح تا...

:)

 

 

لینک
یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ - underblueocean

   ستاره درخشان   

باز  قهوه و باز به ساز علیزاده گوش می دهم. کتاب می خوانم و گهگاهی پنجره اتاقم را باز می کنم و به بیرون سرک. که درختان چه رنگ رنگ شده اند. و این یعنی موسم دلگیری؟!‌ هوای این روزها آشناست من هر سال همین روزها از سرزمین آفتاب می آمدم و دستانم که پر از سوغات بود و چشمان تو که پر از اشتیاق و مادرم که به من می خندید و صورت قرمزم را پاک می کرد و من از شرم تمام وجودم سرخ می شد.  دوست دارم باران ببارد و من لخت بدوم روی پشت بام، روی بام به پشت بخوابم و دستهایم را تا آنجا که می توانم از هم دور کنم، باز کنم و صورتم... و صورتم را رو  به آسمان. دوست دارم هجمه آب آنقدر باشد که نفس کشیدن را سخت کند...همچون زیر اقیانوس آبی

آخ آخ ...یادم رفته بود؛ خیلی وقت است که صدای جیر جیرک ها را نشنیده ام. این یعنی من بزرگ شده ام؟!  چقدر، چقدر دوست دارم که یک جفت از آنها مهمان من باشند، در اتاقم و تا آخر عمرشان. با صدای جیر جیر شان خوابم خواهد برد و زنجره ها من را از این تنهایی...

 

دوست دارم هر وقت خواستم از اینجا بکنم و بروم، کوله ام آماده است، کفشهایم و دلی که از اینجا ماندن خسته شده، اما همچنان ایستاده ام. سهراب راز دل چه خوب می دانست؛ دور ها آوایست که مرا می خواند.

 

هنوز هم تنها هستم. هنوز هم هر روز غصه می خورم.

و شاید تا آخر...

هنوز هم هر شب در آسمان بدنبال ستاره درخشانی می گردم که دیگر نمی درخشد

 


پی نوشت: باز هم به هذیان گویی مفتخر شدم!

لینک
پنجشنبه ٤ مهر ۱۳۸٧ - underblueocean

   کی می توان نگفتن کی میتوان صبوری   

لینک
چهارشنبه ۳ مهر ۱۳۸٧ - underblueocean

   ...   

سنگ در برکه می اندازم ومی پندارم با همین سنگ زدن ماه به هم می ریزد ،کی به انداختن سنگِ پیاپی در آب ، ماه را می شود از حافظه آب گرفت

لینک
دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧ - underblueocean

   روزمرگی   

- کتاب می خوانم. کتابی که دوستش ندارم. یحتمل بخاطر همین است که چیزی هم نمی فهمم.

- یکی نیست بگه تو که حال حوصله درست حسابی نداری، روزه چرا؟

-دین!

- امروز ماشینم رو فروختم  بدون اینکه پولی بگیرم. بعد از یک ساعت یه مشتری اومد ماشینم رو  از نمایشگاه دار خرید اونهم  به قیمت یک میلیون بیشتر از فروش من به نمایشگاه دار. بعد پول من رو دادند و یک میلیون تومان حق خودشون رو برداشتند.

-انصاف، انصاف، انصاف...  حوصله ندارم، میرم قدم بزنم...تا افطار

 

 

شعرى از پابلو نرودا

 



به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،اگر کتابی نخوانی
،اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
،اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
،وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
…اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی
اگر از شور و حرارت
،از احساسات سرکش
،و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند
،و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،دوری کنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت
،‌ یا عشقت شاد نیستی
آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی
. . .
امروز
زندگی را آغاز کن
!امروز مخاطره کن
!امروز کاری کن
!نگذار که به آرامی بمیری
!شادی را فراموش نکن
ترجمه از احمد شاملو
لینک
یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

   دیالوگ امروز   

پلیس: مدارک لطفا

من: بفرمایید

پ: سرعت غیر مجاز داشتین، حواستون کجاست

م: به آهنگ جناب سروان

پ: دکتر هستین؟

م: خیر،‌شهر ساز

پ: آخه موهات ریخته فکر کردم دکتر هستید

پ: بفرمایید،‌به سلامت

 

لینک
جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

   همدرد   

به نام خدایی که مرد را آفرید.

      به نام خدایی که زن را آفرید.

          به نام خدایی که ما را آفرید؟؟!!

ترنسها رنج میکشن .درد می کشن . می سوزن . آتشی سخت. آتشی سوزان.

از وبلاگ همدرد

 

لینک
جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

   دنیای دیجیتال   

تنها...

کسی کامنتی گذاشته؟ کسی آف گذاشته؟ کسی ادت کرده؟ فیس بوک، اورکات، ٣۶٠...

هر روز بیشتر تو اتاقم می مونم.

تنها...

پی نوشت: یاد نوشته ام  افتادم از سیمون، صفحه اول کتابی در سال ٨٣

"انسان این مراحل را گذراند، این خصوصیات را در تمدن جدید دارد،‌به مراحل مختلف رسید و بالاخره و بالاخره به جایی رسید که دیگر امروز در انتظار هیچ چیز نیست، در آرزوی هیچ حادثه ایی و هیچ ایده آلی نیست و چشم به راه هیچ نیست جز رسیدن به اتوبوس"

پل سیمون

لینک
سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

   پی اتاقی می گردم.   

اتاق ام...

قبلش آبی بود و قبل ترش سیاه و قبل ترش ...اتاقم سبز است. میز دارد و کتابخانه ایی که حالا حالا برای تو کتاب.

در و دیوارش مصدق است و  بازرگان.اتاقم سبز است اما لخت و عور! شبها سرت را باید روی زمین بگذاری و تنت را هم.که خوابت ببرد.

 ...

 پنجره اتاق ام به سمت آفتابِ جنوب  است. اگر بازش کنی میان تو و کوچه،  باغچه ایی می بینی که تنها میوه اش خاک است.باغچه ایی به وسعت تنهایی که خشک شدنش را تنها من به چشم دیدم.

 سه متر  رفت دارد در  سه متر برگشت. اما من به اندازه دهها متر درونش راه رفتم به اندازه صدها متر فکر کردم  و به اندازه هزاران جان، جان دادم.

اتاق را دیگر دوست ندارم.

 چه خیالیست؟

پی اتاقی می گردم در دور دست،  که به تنهایی من نزدیک باشد.

 

لینک
یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

   شهر جهان سومی:   

شهریست که در آن می توانیم به اندازه نداشته خودمان و به اندازه تمام آدمهای روی زمین بخوریم و بخوریم و تا آنجا که در توان داریم برویم مستراح تا جانمان در آید و بعد از آن هم بنشینیم هر هر به هم بخندیم و به دیگران نیز و بخوابیم و دوباره بیدار شویم و قصه را دوباره شروع کنیم.

در شهر جهان سومی زمان  به تندی ازآدمها سبقت می گیرد و مردمش همیشه می کوشند تا از زمان عقب نیفتند. پس مجبورند هن هن کنان همچون دوندگان ماراتن، لای  پایشان را پودر بچه  بپاشانند  و به روبرو آنجا که خط پایان است قدم بردارند.

  شهر جهان سومی همه مان را وادار می کند تا به فکر آینده مان باشیم اما غافل از این که ما هنوز از حال خودمان حال نبردیم!

 

لینک
پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

       

 

هجرت.

تنها کلمه ای که این روز ها ارزش ذهن مشغولی را دارد.

لینک
سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

   معرفی کتاب   

پریروز، قلعه حیوانات نوشته جورج اورول

دیروز، در رویای بابل نوشته ریچارد براتیگان

امروز، مفهوم سکونت نوشته نورنبری  شولتز

قرار بود هفته ایی یک کتاب بخوانم، زیاده روی کردم.

 

 

لینک
سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

       

خدایا

از ته دل

معذرت می خوام...

لینک
دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

       

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی ، ز بامی که برخاست مشکل نشیند

لینک
یکشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

   شدن   

رفتار یک شخصیت سالم به نظر بسیاری از مردم ساختگی و غیر واقعی است. اما الگوی این شخصیت چنان در عمق بهره وری از اکنون برای کامیابی خویش در غرقه است که به آنچه که دیگران درباره اش فکر می کنند اعتنایی نمی کند. با این حال، با دقت به رفتار دیگران توجه می کند و ـنچه برای آنها مبهم و غیر قابل تصمیم گیری می نماید،‌برای او واضح و روشن است.

یک شخصیت سالم لزومی نمی بیند که همه رویدادهای زندگیش را با دیگران در میان بگذارد. همچنین وقتی احساس کند با اطلاع دادن واقیعتی، احساسات شخصی جریحه دار می شود، آن را به نحو دیگری مطرح می کند. او این حق را برای دیگران قائل است که خودشان در مورد زندگیشان تصمیم بگیرند و هرگز سلیقه شخصی خود را در تصمیم گیری آن ها دخالت نمی دهد. وقت خود را صرف ارزیابی مردم نمی کند و به جای آنکه در باره مردم صحبت کند با مردم صحبت می کند و به جای مقصر شمردن آنها کمکشان می کند تا کاستیهاشان را رفع کنند و مسئولیتشان را بشناسند.

او از جمله افرادی نیست که اینجا و آنجا بنشیند و به شایعه پراکنی و یاوه گویی بپردازد زیرا چنان درگیر زندگی خویش است که اصولا وقتی برای یاوه گویی ندارد.

او هرگز به اندازه کافی نمی داند و پیوسته می کوشد تا بیشتر بداند تا به حدی که حتی مردم عادی از ایستادگی او برای یافتن حقیایق خسته می شوند. او همیشه یک دانش پژوه است، نه یک استاد. زیرا هرگز احساس نمی کند که به اندازه کافی می داند. شخصیت سالم نه تنها از شکست نمی ترسد بلکه به استقبال آن می رود.

او در هراس نیست که کارهای خود را برای دیگران توجیه کند و به عکس هرگز آزرده خاطر نمی شود که چرا فلانی مطابق میلش رفتار نکرده است.

ساده و بی ریاست و هرگز تلاش نمی کند که دیگران را تحت تاثیر قرار دهد و یا برای خوشایند آنه لباس خاصی به تن کند.اهل بحث و جدل نیست و هنگامی که برخی افراد با تند خویی به بحث می نشیند، با خونسردی سخنها را می شنود و نظرش را ابراز می دارد اما سعی ندارددیگران را متقاعد کند که حق به جانب اوست.در جواب مخالفت  دیگران با عقایدش می گوید: مسئله ای نیست، ما صرفا با هم متفاوتیم

برای اینکه این ایده شعف انگیز را همین حالا سرمشق زندگیتان قرار دهید، فقط کافی است که تصمیم بگیرید چنین باشید

وین دایر

لینک
پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

   مینیمال   

من: سلام

اون: سلام، سینمام!

من:  با کسی اومدی یا تنها؟

اون: نه با...

 

 

پی نوشت: چه سوال احمقانه ایی!

لینک
دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

   نیما و من   

 چند روزیست مجموعه اشعارش روی زمین است و عکس روی جلد کتابش که هر از گاهی به تو زل می زند.

هیچ وقت از شعرهایش لذت نبردم، چون شعرهایش را نخواندم!

پیرمرد هر بار که از رویش رد می شوم چه نگاهی می کند!

انگار که مال پدرش را خورده ام!

خوب برت می دارم، اما حالا نه. الان حوصله ندارم!

...

 

 

 

لینک
یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

   جهان سوم   

دانشجوی خارجی:

١-سر در کتاب و درس، وقتی که درس می خوانند

٢- سر در "س  ک  س" وقتی معاشقه می کنند

٣- سر در شادی وقتی که امروز زندگی می کنند

۴- سر در فکر و عمل وقتی به آینده نگاه می کنند

 

دانشجوی ایرانی:

١- سر در فلان خود و فلان یار، وقتی که درس می خواند

٢- سر دردِ  "س ک س" وقتی معاشقه ایی ندارند

٣- سر در شادی وقتی که امروز زندگی ( س ک س دارند) می کنند

۴-  سر در فکر و عمل وقتی به آینده ( س ک س بعدی) نگاه می کنند

نتیجه گیری اخلاقی:

دانشجوی خارجی: مغز در کتاب و فلان با یار

دانشجوی ایرانی: فلان در کتاب و مغز در فلان یار

 

پی نوشت: متاسفم بی حیایی شد. اما واقیعت دارد

لینک
جمعه ۸ شهریور ۱۳۸٧ - underblueocean

       

این روزها گرفته ام.

کمتر پای نت، اینجا و آنجا.

 نوشته هایم اغلب در ذهن شکل می گیرند و بی آنکه مکتوبشان کنم  به سرعت از یادم می روند.

شاید اصالت ندارند.

شاید از دوری ایست، از دوری با خود حتی. شاید هم تنهایی.

دوست ندارم بگویم که این روزها تنها هستم، اما هستم.

این را به حساب یک پست نگذارید، از سر بی پستی نوشتم.

 

لینک
پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٧ - underblueocean

   حفره ای به عمق یک زندگی   

 

دوستی که درد دل خود به من نوشتی، که چاره از من خواستی...

نمی دانم چرا لایقم دیدی که حرف دل با من بگویی و نمی دانم به کدام مناسبت فکر کردی که من توانایی آن دارم تو را چیزی بگویم که به کارت آید. واقعیت این است که همه می دانیم عاقلانه ترین و درست ترین رفتار در میانه ی هر بحران روحی کدام است و چون بر کنار گود ایستاده باشیم به راحتی می توانیم دوستان گرفتار را امر به معروف  کنیم و خطاهای شان را یکان یکان بشماریم و در دل به ضعفی که نشان می دهند افسوس بخوریم اما چون این آسیاب به نوبت می چرخد، وقتی خود گرفتار می شویم نمی توانیم به توصیه ی عقل بیدارمان عمل کنیم، منتظر می مانیم بل که معجزه ای به کمک آید و راه تازه ای پیش پای مان بگذارد اما معجزه اتفاق نمی افتد و ما همان ضعفی را نشان می دهیم که دیگران، و در دل از عتاب دوستان رنجیده می شویم و نمی دانیم به کدام زبان بفهمانیم که چرا نمی توانیم به یک آن همه چیز فراموش کنیم و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده به آینده نگاه کنیم و از امروز، از زندگی، از سلامتی، از خانواده و... لذت ببریم.

پیوند ها پایان دارند، در بهترین شرایط مرگ است که جدایی می اندازد- و می بینی مرگ چه آسان و چه در دسترس است- وقتی کسی می رود بخشی از وجود ما، خاطرات مشترک ما را هم با خود می برد. خاطراتی که به وقت با هم بودن معنا دارند و نمی توان آن را با حضور کسی دیگر زنده کرد. الان که به خودم فکر می کنم می بینم من هم به جز "خاله" و "بنی اسدی" دوستی ندارم که چیزی از گذشته های دور من دیده باشد، شاید خنده ات بگیرد اما این دو نفر از معدود آدم هایی هستند که من را در جوانی وقتی که لاغر بودم و مو داشتم دیده اند و آن روزها را به یاد می آورند، با آن ها می توانم از گذشته های دور حرف بزنم، از آرزوهای عملی نشده، از رؤیاهای غیر ممکن اما شیرینی که داشتیم...

حذف یک دوست کار ساده ای نیست، حفره ای در دل باقی می گذارد به بزرگی یک دنیا، شبیه به جای خالی دندانی که کشیده شده و رگ و ریشه و عصب هایی که جدا شده اند جراحتی می سازند که تو امروز دردش را حس می کنی. اگر کمی خوش شانس تر می بودی و هر دو، هم زمان، می فهمیدید که جدایی بهترین راه برای آینده تان است شاید امروز با آرامش بیشتری تحمل می کردی و مرور خاطرات عذابت نمی داد. فکر می کنم بخشی از ناراحتی ات به خاطر این است که دوستت، تو را در برابر عمل انجام شده قرار داده و برای هر دوی شما تصمیم گرفته و خودش را از قبل برای آینده ای بدون تو آماده کرده و به این ترتیب امروز در غم تو شریک نیست، زندگی اش را می کند و دوستان جدیدی دارد که تو در جمع شان جایی نداری؛ می توان فهمید که بر تو سخت می گذرد اما معلوم نیست که او هم آن چنان که فکر می کنی و می بینی خوش حال باشد یا خوش حال باقی بماند. این روزها می گذرند و دوستان جدید قبل از قدیمی شدن می روند و فقط آن هایی که ریشه داشته اند در خاطر می مانند و می دانی که جراحی خاطرات غیر ممکن است. مطمئن هستم که دوست تو- اگر چیزهایی که درباره اش نوشته ای راست باشد- وقتی تنها شود، و تنهایی ناگزیرترین سرنوشت هر آدمی است، متوجه حفره ی عمیقی خواهد شد که جای خالی تو است پس او هم به تو فکر خواهد کرد.

آدم ها با احساس همین حفره های بزرگ در دل شان است که آدم می شوند و آدم می مانند.

نوشته از توکای مقدس

لینک
دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ - underblueocean

   دلتنگ   

کاش دلتنگی نیز نام کوچکی می داشت
تا به مهر آوازش می دادی
مانند مرگ که نام کوچک
زندگی است

الف_بامد

لینک
دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧ - underblueocean

   دزدها!   

همین حالا اخبار شبکه استانی اعلام کرد:

به گزارش فلان جا  سارق منزل نماینده  شهر زنجان در قزوین دستگیر شد. سارق توانسته بود  طلا و پول نقد به مبلغ ٧٠ میلیون تومان از منزل شخصی نماینده مجلس شورای اسلامی به سرقت ببرد و باقی ماجرا...

 

 

تکمله:

این خیلی بد است که دزد به خانه ما بزند و ماشرمنده اش شویم.

بگذریم.

 

لینک
پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧ - underblueocean

   طعم تلخ بودن   

 

تا جزو این معدود آدمها نباشی نمی فهمی چه طعم تلخی دارد.

نسل سوخته.

لینک
پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧ - underblueocean

   رویا   

صبح که از خواب بیدار می شوم دلم می خواهد همه چیز را برای همیشه ترک گفته باشم و همچون پدر، در پی شفافیت یک روستا، روی شن های داغ تابستان زندگی را بدرود بگویم

لینک
دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ - underblueocean

   نوستالوژی   

کیست که بتواند
آتش بر کف دست نهد
و با یاد کوههای پر برف قفقاز
خود را سرگرم کند
یا برهنه در برف دیماه فرو غلطد
و به آفتاب تموز بیاندیشد
یا تیغ تیز گرسنگی را
با یاد سفره‌های رنگارنگ کُند کنَد

نه! هرگز!
هرگز هیچ کس چنین خطری را به چنان خاطره‌ای تاب نیاورد
از آنکه خیال خوبی‌ها درمان بدی‌ها نیست
بلکه صد چندان بر زشتی آن می‌افزاید.
صد چندان بر زشتی آن می‌افزاید

 « از شکسپیر با صدای زنده یاد فرهاد »

لینک
دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧ - underblueocean